Strict Standards: Resource ID#13 used as offset, casting to integer (13) in /home/dhvfs/domains/dhvfs.com/public_html/db/mysql.php on line 209

Strict Standards: Resource ID#13 used as offset, casting to integer (13) in /home/dhvfs/domains/dhvfs.com/public_html/db/mysql.php on line 210
یزد زندگی

موضوعات

آمار کاربران

یاد ایام



جستجو




در یزد زندگی
دراينترنت
یزد زندگی: داستان کوتاه

جستجو پیرامون این موضوع:    
[ برگشت به صفحه اصلی | انتخاب موضوع جدید ]

پس از اجرای قصه های ملای سر مله ای، نمکک، شاتس، کک به تنور افتاده، به سراغ داستان دیگری به نام "نشک خروسی" از کتابی به همین نام، از استاد اسدالله شکرانه رفتم. پس از ضبط  قصه، با استفاده از برنامه خوب موی میکر، عکس های مختلفی را که گردآوری کرده بودم با یکدیگر میکس و پس از ایجاد افکت آن را ذخیره کردم. بعضی دوستان پرسیدند هدفم از این کار چیست؟ راستش حفظ و نگه داری گویش ها و لهجه های زیبای زبان فارسی وظیفه آحاد ایرانیان است. متاسفانه همه ما به سوی لهجه مرکز حرکت می کنیم و سعی می کنیم حتی به عمد گویش قدیمی خود را کنار بگذاریم. الان برخی از افراد بویژه طبقات بالای اجتماع، گویش محلی خود را کنار گذاشته و حتی حرف زدن با آن را کسر شان خود و خانواده شان می دانند! بنابراین تصمیم گرفتم در کنار دیگر دوستانی که در راستای حفظ گویش های زبان فارسی گام بر می دارند، کار کوچکی در نگهداری و اشاعه فولکلور و فرهنگ سنتی مردمان ایران زمین انجام دهم. برای گوش دادن به این قصه و قصه های قبلی، روی لینک های زیر کلیک کنید و آن را در کانال دنیای حرفه و فن در سایت آپارات دریافت کنید...

قصه نشک خروسی

ملا سرمله ای

نمکک

شاتس

کک به تنور افتاده

نویسنده : admin
بازدید [ 3183 ]

در حال مطالعه کتاب خوب "شب چره" نوشته و گردآوری زنده یاد علی اکبر شریعتی ملقب به پدر تئاتر یزد بودم که متوجه شدم بسیاری از ضرب المثل ها، بازی های قدیمی کودکان، معما، چیستان و داستان های قدیمی بویژه با گویش یزدی در حال از بین رفتن است. بنابراین تصمیم گرفتم ضمن معرفی و بازنشر این نوع مطالب، کتاب ها و نویسندگان یزدی، بخشی از مطالب آنها را بصورت صوت و تصویر در آورم تا ماندگار شود. فکر می کنم هر کاری که برای حفظ میراث فرهنگی، فولکلور، فرهنگ مردم مناطق مختلف کشورمان انجام بدهیم باز هم کم است. اما دومین قصه ای که در این پست با گویش یزدی اجرا کرده ام از همین کتاب شب چره است. اسم قصه "نمکک" است و نماهنگ آن را با برنامه موی میکر درست کرده ام. برای مشاهده، روی لینک زیر در کانال دنیای حرفه و فن سایت آپارات کلیک کنید:

@ بخش اول قصه با گویش یزدی

نویسنده : admin
بازدید [ 888 ]

کوه به کوه نمی رسد اما آدم به آدم می رسد: در دامنه دو کوه بلند، دو آبادی بود که یکی «بالاکوه» و دیگری «پایین کوه» نام داشت؛ چشمه ای پر آب و خنک از دل کوه می جوشید و از آبادی بالاکوه می گذشت و به آبادی پایین کوه می رسید. این چشمه زمین های هر دو آبادی را سیراب می کرد. روزی ارباب بالا کوه به فکر افتاد که زمین های پایین کوه را صاحب شود. پس به اهالی بالاکوه رو کرد و گفت: «چشمه آب در آبادی ماست، چرا باید آب را مجانی به پایین کوهی ها بدهیم؟ از امروز آب چشمه را بر ده پایین کوه می بندیم.» یکی دو روز گذشت و مردم پایین کوه از فکر شوم ارباب مطّلع شدند و همراه کدخدایشان به طرف بالا کوه به راه افتادند و التماس کردند که آب را برایشان باز کند. اما ارباب پیشنهاد کرد که یا رعیت او شوند یا تا ابد بی آب خواهند ماند و گفت: «بالاکوه مثل ارباب است و پایین کوه مثل رعیت. این دو کوه هرگز به هم نمی رسند. من ارباب هستم و شما رعیت!» این پیشنهاد برای مردم پایین کوه سخت بود و قبول نکردند. چند روز گذشت تا اینکه کدخدای پایین ده فکری به ذهنش رسید و به مردم گفت: بیل و کلنگ تان را بردارید تا چندین چاه حفر کنیم و قنات درست کنیم. بعد از چند مدت قنات ها آماده شد و مردم پایین کوه دوباره آب را به مزارع و کشتزارهایشان روانه ساختند. زدن قنات ها باعث شد که چشمه بالاکوه خشک شود. این خبر به گوش ارباب بالاکوه رسید و ناراحت شد اما چاره ای جز تسلیم شدن نداشت؛ به همین خاطر به سوی پایین کوه رفت و با التماس به آنها گفت: «شما با این کارتان چشمه ما را خشکاندید، اگر ممکن است سر یکی از قنات ها را به طرف ده ما برگردانید.» کدخدا با لبخند گفت: «اولاً؛ آب از پایین به بالا نمی رود، بعد هم یادت هست که گفتی: کوه به کوه نمی رسد. تو درست گفتی: کوه به کوه نمی رسد، اما آدم به آدم می رسد.»... منبع: باشگاه خبرنگاران جوان

نویسنده : admin
بازدید [ 773 ]

گویش یزدی یکی از قدیمی ترین گویش های ایران باستان و فارسی میانه است. اما بدلایل مختلف این گویش و اصطلاحات قدیمی آن رو به فراموشی می رود. همه مهدی آذر یزدی را می شناسیم. نویسنده معروف و خالق سری کتاب های قصه های خوب برای بچه های خوب، ده حکایت، قصه های تازه از کتاب های کهن و... آقای اسدالله شکرانه تعدادی از قصه های ایشان را به گویش یزدی بازآفرینی و تحت عنوان "نشک خروسی قصه های دیگر به گویش یزدی" روانه بازار کرده است. البته کتاب نقاط ضعفی هم دارد بویژه افراد غیر بومی که محال است بتوانند کتاب را بدرستی مطالعه کنند. حتی بسیاری از یزدی ها هم در خواندن کتاب مشکل دارند. به هر حال بنده تصمیم گرفتم تعدادی از این قصه های بامزه را با گویش یزدی اجرا کنم. اولین قصه "ملا سر مله ای" نام دارد. در تولید این قصه از برنامه ویندوز موی میکر استفاده کردم که بنظرم برنامه جالبی برای تولید آلبوم تصاویر و فیلم های کوتاه است. برای دریافت روی لینک زیر کلیک کنید و آن را در کانال دنیای حرفه و فن در سایت آپارات مشاهده نمایید.

نویسنده : admin
بازدید [ 1722 ]

" همه‌ی حیوانات برابرند، اما بعضی برابرترند" قلعه حیوانات، جورج اورول.... او کنار قفسه‌ها راه می‌رفت و محو تماشای کتاب‌ها شده بود. شاید باور نکنی ... بریت! ولی حین تماشا، آب دهنش راه افتاده بود. انگار کتاب‌ها شکلات یا شیرینی بادامی بودند. کتابخانه‌ی سحرآمیز بی‌بی بوکن،یوستین گاردر، مهوش خرمی‌پور..... تحمل تنهایی از گداییِ دوست داشتن آسان‌تر است. تحمل اندوه از گداییِ همه‌ی شادی‌ها آسان‌تر است. سهل است که انسان بمیرد تا آنکه به تکّدیِ حیات برخیزد. چه‌چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی، آتش طلب می‌کند؟ مگر پوزش، فرزند فروتنِ انحراف نیست؟ نه هلیا... بگذار که انتظار فرسودگی بیافریند زیرا که تنها مجرمان التماس خواهند کرد. و ما می‌توانستیم ایمانِ به تقدیر را مغلوب ایمانِ به خویش کنیم. آنگاه ما هرگز نفرین کنندگان امکانات نبودیم. بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم، نادر ابراهیمی.... یاد پدر افتادم که می‌گفت: "نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن. هر کی هر چی گفت بگو حق با شماست و خودت را خلاص کن. آدم‌ها که عقیده‌ات را می‌پرسند، نظرت را نمی‌خواهند. می‌خواهند با عقیده‌ی خودشان موافقت کنی. بحث کردن با آدم‌ها بی‌فایده است." چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم، زویا پیرزاد....  کتاب‌های بی‌شماری وجود دارند که هنوز نوشته نشده‌اند و دیگر این‌که، آن چه در این بیست و شش حرف الفبا وجود دارد، بسیار بیش از آنی است که در سر آدم‌ها و در گوشه و کنار این دنیا نهفته است. و این حس زیبایی است. کسی چه می‌داند. کتاب‌خانه‌ی سحرآمیز ... منبع: سمپادیا

نویسنده : admin
بازدید [ 525 ]

ابوالحسن خرقانی می گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد...!! اول: مرد فاسدی از کنارم گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد!! او گفت: ای شیخ ! خدا می داند که فردا حال ما چه خواهد شد...!!! دوم: مستی دیدم که افتان و خیزان در جاده های گل آلود میرفت... به او گفتم؛ قدم ثابت بردار تا نلغزی! گفت؛ من بلغزم باکی نیست... به هوش باش تو نلغزی شیخ!! که جماعتی از پی تو خواهند لغزید... سوم: کودکی دیدم که چراغی در دست داشت. گفتم؛ این روشنایی را از کجا آورده ای؟! کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت؛ تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟! چهارم: زنی بسیار زیبا که در حال خشم از شوهرش شکایت می کرد! گفتم؛ اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن!! گفت؛من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بی خود شده ام که از خود خبرم نیست، تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری ؟! "تذکره اولیاء عطارنیشابوری 

نویسنده : admin
بازدید [ 419 ]

سه نفر زن می خواستند از سر چاه آب بیاورند. در فاصله ای نه چندان دور از آن ها پیر مرد دنیا دیده ای نشسته بود و می شنید که هریک از زن ها چه طور از پسرانشان تعریف می کنند. زن اول گفت : پسرم چنان در حرکات اکروباتی ماهر است که هیچ کس به پای او نمی رسد. دومی گفت : پسر من مثل بلبل اواز می خواند. هیچ کس پیدا نمی شود که صدایی به این قشنگی داشته باشد . هنگامی که زن سوم سکوت کرد، آن دو از او پرسیدند : پس تو چرا از پسرت چیزی نمی گویی؟ زن جواب داد : در پسرم چیز خاصی برای تعریف کردن نیست. او فقط یک پسر معمولی است. ذاتا هیچ صفت بارزی ندارد. سه زن سطل هایشان را پر کردند و به خانه رفتند . پیرمرد هم آهسته به دنبالشان راه افتاد. سطل ها سنگین و دست های کار کرده زن ها ضعیف بود . به همین خاطر وسط راه ایستادند تا کمی استراحت کنند؛ چون کمرهایشان به سختی درد گرفته بود. در همین موقع پسرهای هر سه زن از راه رسدند. پسر اول روی دست هایش ایستاد و شروع کرد به پا دوچرخه زدن. زن ها فریاد کشیدند: عجب پسر ماهر و زرنگی است! پسر دوم هم مانند یک بلبل شروع به خواندن کرد و زن ها با شوق و ذوق در حالی که اشک در چشمانشان حلقه زده بود، به صدای او گوش دادند. پسر سوم به سوی مادرش دوید. سطل را بلند کرد و آن را به خانه برد. در همین موقع زن ها از پیرمرد پرسیدند: نظرت در مورد این پسرها چیست؟ پیرمرد با تعجب پرسید: منظورتان کدام پسرهاست؟من که اینجا فقط یک پسر می بینم... منبع: عصر ایران

نویسنده : admin
بازدید [ 615 ]

مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا كريمخان را ملاقات كند. سربازان مانع ورودش مي شوند. خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مرد را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟ پس از گزارش سربازان به خان، وي دستور مي دهد كه مرد را به حضورش ببرند. مرد به حضور خان زند مي رسد و كريمخان از او مي پرسد: «چه شده است چنين ناله و فرياد مي كني؟» مرد با درشتي مي گويد: «دزد همه اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم!» خان مي پرسد: «وقتي اموالت به سرقت مي رفت تو كجا بودي؟» مرد مي گويد: «من خوابيده بودم!» خان مي گويد: «خوب چرا خوابيدي كه مالت را ببرند؟» مرد مي گويد: «من خوابيده بودم، چون فكر مي كردم تو بيداري!» خان بزرگ زند لحظه اي سكوت مي كند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران كنند و در آخر مي گويد: «اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم. @ معمار و پیرزن: مي گويند چند صد سال پيش، در اصفهان مسجدي مي ساختند. روز قبل از افتتاح مسجد، كارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرين خرده كاري ها را انجام مي دادند. پيرزني از آنجا رد مي شد وقتي مسجد را ديد به يكي از كارگران گفت: «فكر كنم يكي از مناره ها كمي كجه!» كارگرها خنديدند.....

نویسنده : admin
بازدید [ 430 ]

همه ما راحت حرف می زنیم؛ ولی نوشتن برای بیشتر ما سخت است. اما تو بنویس تا یادت بماند که نوشته ها، رد پای عبور است. فردا که برگردی و نوشته های را بخوانی. به یاد می آوری که از کجا رد شده و چطور قد کشیده ای. این دفتر هم فقط یک جور بهانه است؛ بهانه رد شدن و قد کشیدن. این دفتر- این دفتر خط خطی - نه قاعده ای دارد و نه نظمی. تنها قاعده اش نوشتن برای اوست. با 52 هفته، که در هر هفته اش، تو سوالی داری و در هر روزش مسئله ای. برو و بگرد و سوال تازه پیدا کن. این روزها، آدمها سرشان شلوغ است. بعضی ها حوصله خدا را ندارند، حال او را نمی پرسند، برایش نامه نمی نویسند؛ اما تو این کار را بکن. تو حالش را بپرس. تو چیزی برایش بنویس، ساعتهایت را با او قسمت کن؛ ثانیه هایت را هم. و اما آن کتاب آسمانی، یادت هست؟ اسمش قرآن بود. کلمه های خدا بود در دستهای پیامبر. با اینکه این روزها، این کلمه ها همه جا هست، اما کسی آنها را نفس نمی کشد. کسی با آنها زندگی نمی کند. تو اما کلمه های خدا را نفس بکش و زندگی کن؛ و اما این آیه ها که لابه لای هفته های تو آمده است، تلنگر کوچکی است به قلب بزرگ تو، تا بروی و سراغی از ایشان بگیری. دیگر چه بگویم. که تویی و کلمه و خداوند. پس برایش بنویس... بنویس. هر چه که باشد... عرفان نظرآهاری

نویسنده : admin
بازدید [ 587 ]

ابزار هدایت به بالای صفحه